تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
رخصت بوسه به هرجا دهدم تا از شوق * خيره گردم نتوان بوسه زنم جايى را
* * *
گشته دل در كوى او رهبر مرا * تا چه آرد باز دل بر سر مرا
* * *
مرا ز سرو قدت بر جهانيان ناز است * غرور لازم مرغ بلندپرواز است
* * *
صوفى به شرع مىكند انكار مىكشان * عذرش بنه كه بىخبر از عرف ديگر است ما رستخيز در سر كوى تو ديده‌ايم * آن گو نديده كوى تو در هول محشر است
* * *
ز قتل عام نگاهش گمان مدار كه ايزد * كسى به غير شهيدان وى به محشرش آيد
* * *
پيش از عمل چو طاعت و عصيان رقم زدند * بيهوده تهمت از چه به دير و حرم زدند صورتگران صنع نبستند صورتت * صدبار تا نه دفتر معنى به هم زدند
* * *
شهيد عشق تو خاكش به سر به روز جزا * گرت ببيند و در فكر ماجرا باشد
* * *
كفر و دينى به ميان نيست كه اطوار وجود * مختلف از لقب گبر و مسلمان آمد كى به جمعيت خاطر گذراند نفسى * هركه آشفته از آن زلف پريشان آمد

و له ايضا

قصد قتل من غم‌ديده به عمدا مىكرد * تا شفاعت كندم غير مدارا مىكرد
* * *
از دل سخت تو بايد طمع مهر بريد * كه كجا نرمى از آن بيضهء فولاد آيد
* * *
ترسم كه دم كشتنم آن طفل ز وحشت * بى خود ز كفش خنجر فولاد بيفتد
* * *