تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
به يادگار دو افعى نژادزاده بماند * به شر عجين گلشان گرچه در نهاد بشر ملك نخست مر آن هر دو را نواخت به مهر * مگر كه دور شوند از رسوم و خلق پدر اثر نكرد در آن شوم گوهران نيكى * بلى ز شوره نرسته است شاخ نيلوفر ز چاكران بدانديش نابكار يكى * كه بود او را از آن مرز و بوم اصل و گهر گريخت ناگه از شهر توس و مركب راند * بسوى شهر هرى تندوتيز چون صرصر در آن ديار قدم تا نهاد دشمن را * همى بخرمن آمال و مال ريخت شرر بكند مسكن و مأوايشان ز بيخ و ز بن * بريد پيكر و اندامشان بتيغ و تبر چو شاه طاعت ازو ديد داد تشريفش * ز بحر آرى يابد مدد هميشه شمر چو شد به عون شهنشه در آن ديار امير * غرور جست و بسيجيد راه عجب و بطر چو شاه ديد كه خذلان گرفت و كفران جست * پيام كرد بيران با جلالت و فر به مرزبان خراسان حسام دولت خويش * يكى مثال روان داشت آفتاب اثر به حكم خسرو سلطان مراد شيراوژن * كشن سپاهى اندر عدد چو قطره مطر سوى هرات همىبرد فوج در پى فوج * نمود تنگ بر آن قوم رحبه و معبر چسان سپاهى جرار و سركش و خونخوار * بكينه‌جوئى يار قضا و جفت قدر عويل موكبشان خوش‌تر از سرو در باب * جميل مركبشان به ز نغمهء مرمر همه اليف نزال و همه حريف جدال * همه شفيق قتال و همه رفيق سحر كهن حصار هريرا همى محاصره ساخت * سپه به گردش چونان كه هاله كرد قمر به فر شاه مسخر نمود حصن هرات * به روى ملكت بگشود از سعادت در ز رنگ خون بدانديش آب جيحون گشت * به رنگ لالهء سورى و بادهء احمر درين زمان بر شه عجز و لابه بفزودم * پى زيارت و چون مرغ برگشادم پر كشيد تا كه مرا بخت سعد در جايى * كه بود مرقد نوباوگان پيغمبر براى فتح هرا و دعاى دولت شاه * بر آستانهء آنان همىنهادم سر اديب ملك به بغداد داد عشرت داد * از آن سپس به ملك شد همى ستايشگر

در مدح حضرت شاهنشاه جم‌جاه روحنا فداه

سختى روزه‌يى به دو رخ غيرت بهار * آمد به سر چو عمر بدانديش شهريار