504 يحيى گيلانى
قاضى آن ولايت و برادرزادهء قاضى عبد اللّه بوده چندى به سفر هندوستان رفته در خدمت سلاطين آن ملك به منصب منادمت و كتابدارى مىپرداخته از اشعار اوست :
غزليات
درد دل من نهفتنى نيست * اين درد دگر كه گفتنى نيست
بگذشت بهار و وان شد دل * اين غنچه مگر شكفتنى نيست
* * *
اى همنفسان مىدهم امروز نشانى * فردا كه شوم كشته نهان قاتلم اين است
گفتى كه بگو مشكل خود تا بگشايم * گفتن نتوانم به كسى مشكلم اين است
* * *
عاشق آن است كه غمگين زيد و شاد بميرد * تا دم مرگ بود بنده و آزاد بميرد
باورم نيست كه هرچند وفادار نباشد * كام شيرين نشود تلخ چو فرهاد بميرد
* * *
بگو يكره كجا جويم تو را مردم ازين حسرت * كه هر جانب نهادم گوش آواز تو مىآيد
* * *
مجنون چو خويش را همه ليلى خيال كرد * از غيرت همين به كسى آشنا نشد
* * *
جام و سبو شكستهام اى مرگ مهلتى * تا توبهاى كه كردهام آن نيز بشكنم
* * *
آخر سر خود در ره آن ماه نهاديم * اول قدم است اينكه درين راه نهاديم
* * *
گفتى كه بس كن خدمتم نتوانم اين زارم بكش * يا مزد خدمتكارىام يا جرم نافرمانىام
* * *