كه تا به هر ورق آن چو بنگرى بينى * فتوح جفت فتوح و ظفر قرين ظفر
به رزم سلطان در سال پاربست ميان * به كينهجويى خوارزمشاه بداختر
كشن سپاهى آراست جمله جوشنپوش * نبرد ديده و جنگآزماى و گندآور
مبارزان شهنشاه تاختند بر او * به باد رفت سر كينه جوش با افسر
ديار او را برساختند پست و نگون * تبار او را كردند جمله زير و زبر
سپرد ملك خراسان به عم نامى خويش * كه شاه را بود از جان رهى و فرمانبر
حسام دولت سلطان مراد قلعهگشاى * كه شير پيل توانست و پيل شير جگر
بسان سد سكندر به سرحد توران * ببست راه بيأجوجيان آن كشور
ز گرز گاو سر آن يادگار افريدون * به خاك گرگان بشكست شير را پيكر
به يكدو ماه ازين پيش لشكرى جرار * همه به خون بدانديش شاه بسته كمر
سليح داد و بنه برنهاد و با خود برد * به ملك دشمن كز دشمنان كشد كيفر
به غوريان و به مرو و سرخس كارى كرد * كه تا نبيند بيننده نايدش باور
هرى و سختى حصنش اگر شنيدستى * كه بد بهسختى با حصن آسمان همبر
نهاده پايهء حصنش به پشت گاو زمين * فتاده سايهء برجش به فرق دو پيكر
فراز بارهء او به اسمان اگر گذرد * به ديو ماند بر كهكشان گرفته مقر
اگر مقعر زينسان نبود جرم سپهر * شدى ز صدمهء برجش گسيخته چنبر
لقب نهادند آن را مدينة العذراء * از آن قبل كه بدى بكر مانده از شوهر
نه تاجدارى آن را گرفته با نيروى * نه شهريارى آن را شكسته با لشكر
ميان كشور ايران و ملكت توران * حجاب گشته چو ما بين صبح و شام سحر
در او به چندى زين پيش حكمران گرديد * پليد مردى دژخيم طبع و ديو سير
ز خيل افغان پنجه هزار ديو شرير * چو اهرمن همه جوياى شور و طالب شر
به گرد خوبش حشر كرده و برآورده * از آن حشر بجهان شور و فتنهء محشر
اگرچه بود به ظاهر كمينه بندهء شاه * وليك بود نهانى بدشمنانش سر
به چاپلوسى و تزوير خويش را مىداشت * همى نگاه ز خشم خديو شير شكر
درين كشاكش جان را به صعب رنج سپرد * بسوى آتش تندش فتاد آبشخور
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 184
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٤