تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
كه تا به هر ورق آن چو بنگرى بينى * فتوح جفت فتوح و ظفر قرين ظفر به رزم سلطان در سال پاربست ميان * به كينه‌جويى خوارزمشاه بداختر كشن سپاهى آراست جمله جوشن‌پوش * نبرد ديده و جنگ‌آزماى و گندآور مبارزان شهنشاه تاختند بر او * به باد رفت سر كينه جوش با افسر ديار او را برساختند پست و نگون * تبار او را كردند جمله زير و زبر سپرد ملك خراسان به عم نامى خويش * كه شاه را بود از جان رهى و فرمان‌بر حسام دولت سلطان مراد قلعه‌گشاى * كه شير پيل توانست و پيل شير جگر بسان سد سكندر به سرحد توران * ببست راه بيأجوجيان آن كشور ز گرز گاو سر آن يادگار افريدون * به خاك گرگان بشكست شير را پيكر به يك‌دو ماه ازين پيش لشكرى جرار * همه به خون بدانديش شاه بسته كمر سليح داد و بنه برنهاد و با خود برد * به ملك دشمن كز دشمنان كشد كيفر به غوريان و به مرو و سرخس كارى كرد * كه تا نبيند بيننده نايدش باور هرى و سختى حصنش اگر شنيدستى * كه بد به‌سختى با حصن آسمان همبر نهاده پايهء حصنش به پشت گاو زمين * فتاده سايهء برجش به فرق دو پيكر فراز بارهء او به اسمان اگر گذرد * به ديو ماند بر كهكشان گرفته مقر اگر مقعر زين‌سان نبود جرم سپهر * شدى ز صدمهء برجش گسيخته چنبر لقب نهادند آن را مدينة العذراء * از آن قبل كه بدى بكر مانده از شوهر نه تاج‌دارى آن را گرفته با نيروى * نه شهريارى آن را شكسته با لشكر ميان كشور ايران و ملكت توران * حجاب گشته چو ما بين صبح و شام سحر در او به چندى زين پيش حكمران گرديد * پليد مردى دژخيم طبع و ديو سير ز خيل افغان پنجه هزار ديو شرير * چو اهرمن همه جوياى شور و طالب شر به گرد خوبش حشر كرده و برآورده * از آن حشر بجهان شور و فتنهء محشر اگرچه بود به ظاهر كمينه بندهء شاه * وليك بود نهانى بدشمنانش سر به چاپلوسى و تزوير خويش را مىداشت * همى نگاه ز خشم خديو شير شكر درين كشاكش جان را به صعب رنج سپرد * بسوى آتش تندش فتاد آبشخور