تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
بىكسم و هم‌نفس من تويى * رو به كه آرم كه كس من تويى اى ز جمال تو جهان غرق نور * نور بطون تو حجاب ظهور كون و مكان مظهر نور تواند * جمله جهان محض ظهور تواند در دل هر ذره بود سير تو * نيست درين پرده كسى غير تو جز تو كسى نيست به بالا و پست * ما همه هيچيم و تويى هرچه هست بزم بقا را مى و ساقى تويى * جز تو همه فانى و باقى تويى اى دوجهان محو تماشاى تو * جز تو كسى نيست شناساى تو كيست كه قايل به ثناى تو نيست * كيست كه مايل به لقاى تو نيست ما همه مشغول ثناى توايم * واله و مشتاق لقاى توايم روزن جان بر دل ما باز كن * خاطر ما را صدف راز كن هاشمى از مزرع جان توشه گير * در چله خم شو چو كمان گوشه گير مرد رهى از كجى انديشه كن * راستى و راست‌روى پيشه كن در طى اين ورطه قدم تيز كن * وز خطر باديه پرهيز كن هركه كند روى طلب سوى او * قبلهء ذرات شود روى او

در صفت عشق فرمايد

عشق كه بازار بتان جاى اوست * سلسله بر سلسله سوداى اوست گرمى عشاق خراب است عشق * آتش دلهاى كباب است عشق عشق نه وسواس بود نى غرض * عشق نه جوهر بود و نى عرض گفت به مجنون صنمى در دمشق * كى شده مستغرق درياى عشق عشق چه و مرتبهء عشق چيست * عاشق و معشوق در اين پرده كيست عاشق يكرنگ حقيقت‌شناس * گفت كه اى محو اميد و هراس نيست درين پرده بجز عشق كس * اول و آخر همه عشق است و بس عاشق و معشوق ز يك مصدرند * شاهد عينيت يكديگرند عشق مجازى به حقيقت قوى است * جذبهء صورت كشش معنوى است