تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
مشكل غمى است عشق كه گفتن نمىتوان * اين مشكل دگر كه نهفتن نمىتوان
* * *
دل خون شد از اميد و نشد يار يار من * اى واى بر من و دل اميدوار من سازم قدم ز ديده و آيم به‌سوى تو * تا هر قدم به ديده كشم خاك كوى تو روى تو خوب و خوى تو بد آه چون كنم * اى كاش همچو روى تو مىبود خوى تو
* * *
اى بىوفا چه چاره كنم با جفاى تو * تا كى جفا كشم به اميد وفاى تو
* * *
بلبل به باغ و جغد به ويرانه تاخته * هركس به‌قدر همت خود خانه ساخته
* * *
خدا را سوى مشتاقان نگاهى * پياپى گر نباشد گاه‌گاهى اگر به لطف بخوانى و گر به قهر برانى * تو پادشاهى و ما بندهء توايم و تو دانى

در نعت حضرت ولايت مآب على عليه السلام

محمد عربى آبروى هر دو سراى * كسى كه خاك درش نيست خاك بر سر او شنيده‌ام كه تكلم نموده همچو مسيح * بدين حديث لب لعل روح‌پرور او كه من مدينهء علمم على در است مرا * عجب خجسته حديثى است من سگ در او

رباعى

ياران كهن كه بنده بودم همه را * در عهد و وفاى خود ستودم همه را زنهار ز كس وفا مجوييد كه من * ديدم همه را و آزمودم همه را
* * *
در عالم بىوفا كسى خرم نيست * شادى و نشاط در بنىآدم نيست آن كس كه درين زمانه او را غم نيست * يا آدم نيست يا درين عالم نيست
* * *
امروز ز حد مىگذرد سوز فراق * وين شعلهء آه آتش افروز فراق
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 178 | رضا قليخان هدايت