غم من بداند آنكس كه رخ تو ديده باشد * و گرت نديده باشد ز كسى شنيده باشد
ز خراش سينهء من بود آگهى كسى را * كه ز گلرخيش خارى به جگر خليده باشد
* * *
نيابى در چمن سروى كه من صدبار بر پايش * سرى ننهادم و نگريستم بر ياد بالايش
* * *
ديدمش دوش به خواب و نفسى آسودم * ليك فرياد از آن لحظه كه بيدار شدم
* * *
خوش دمى كز ديدن آن سرو ناز از خود روم * با خود آيم بينمش استاده باز از خود روم
گويند وصيت نمود كه بعد از فوت او اين دو بيت بر سنگ مزار او نقش كنند
ميا بر سر مرا روزى كه ميرم در وفاى تو * مبادا زنده گردم باز و افتم در قفاى تو
* * *
من و خيال غزالى و چشم گريانى * گرفته كوه صفت دامن بيابانى
501 هلالى جغتايى
اگرچه اصلش از طايفهء جغتايى است در استرآباد متولد شده و نشو و نما يافته در جوانى به هرات رفته به حسن صورت انگشتنماى خلايق بوده چون به مجلس امير عليشير نوايى درآمد و اظهار موزونيت كرد امير ازو بيتى خواست اين مطلع خود فروخواند :
چنان از پا فكند امروزم آن رفتار و قامت هم * كه فردا برنخيزم بلكه فرداى قيامت هم
امير از تخلصش پرسش فرمود ، گفت هلالى امير گفت : نه هلالى . بدرى بدرى و بر قدر و جاهش برافزود تا از مقام هلاليت به مرتبه بدريت رسيد و در محفل بلغا از صفنعال به مسند صدريت ارتقا يافت . وى گاه در خراسان و گاه در عراق بودى ؛ در خراسانش رافضى و در عراق