500 همايون اسفراينى
از نجباى اسفراين و به تبريز رفته ، عاشق ولى بيك نامى از نزديكان سلطان يعقوب تركمان شده رازش فاش شد ، و معشوقش آگاه گرديد روزى بر سر راهش آمد معشوق مهربانى كرده دلنوازى نموده از او بديهه خواست ؛ امير همايون را از غلبهء عشق حال پريشان و خاطر مشوش و دل مضطرب بود مع هذا اين بيت بگفته بر او خواندن گرفت :
يكدم كه با توام بهسوى من نظر مكن * سيرت نديدهام ز خودم بىخبر مكن
آخر الامر كار همايون به جايى كشيد كه سوداى عشق بر عقل او غالب و جنون يافت . سلطان را از كار وى آگاه كردند به وى رحمت آورده حكما را به معالجتش تأكيد كرد وى را به دارالشفا برده به زنجيرش كشيدند و به معالجه كوشيدند تا لختى به خود آمد و خود را به زنجير ديده اين بيت حسب حال خود گفته :
به زنجيرم چو كرد از بىقرارى دلستان من * دل زنجير شد سوراخسوراخ از فغان من
على الجمله از بند رهايى يافته از ندماى مجلس خاص سلطان گرديد و به فراغبال به عشقبازى محبوب نيكوروى نيكوخوى خود پرداخت و تا بود با او بود . بعد از رحيل سلطان و قتل قاضى عيسى جماعتى از تبريز بيرون شدند شيخ ولى بيك نيز به قم سكنا كرده امير با وى بوده در آنجا وفات يافت . ازوست :
* * *
روز وصل است بكش تيغ و بكش زار مرا * به شب هجر مكن باز گرفتار مرا
* * *
به صد افسانه شب در خواب سازم پاسبانش را * روم آنگه به كام دل ببوسم آستانش را
گه جولان سمند او از آن سر مىكشد بالا * كه نتواند گرفتن دست مظلومان عنانش را
* * *
نشستم تا كمر در خون ز اشك لالهگون خود * تو چون دشمن شدى من هم كمر بستم به خون خود
* * *