از زبان تو حديثى نشنودم هرگز * از تو شرمندهء يك حرف نبودم هرگز
499 هاتفى جامى
نامش عبد اللّه ، و همشيرهزاده مولانا جامى بوده به مثنوى گويى رغبتى داشته ؛ چهار كتاب به اوزان مثنوى خمسه نظامى منظوم كرده ، وزن تقارب در فتوحات شاه اسماعيل صفوى منظوم كرده ولى توفيق اتمام نيافته . درگذشت در قصبه خرجرد جام در باغ خود مدفون شد . از اوست :
در مدح شاه اسماعيل صفوى موسوى گفته
مثل در زمانه به فرزانگى * سرشته به مردى و مردانگى
چه مردى كه هركس كه نامش شنود * دگر زن نيامد ازو در وجود
برو ختم شد آيت سرورى * چو بر جدش آيين پيغمبرى
نمىآورد تاب بذلش درم * درم منتهى بىنهايت كرم
ز خون دليران و گرد سپاه * زمين گشت سرخ و هوا شد سياه
سپرها فتاده همه واژگون * چو كشتى كه افتد به درياى خون
كلهخودها گشته وارون همه * چو دلهاى عشاق پرخون همه
سر نيزه در سينه كاوش گرفت * ز چشم زره خون تراوش گرفت
تبرزين به خون يلان گشته غرق * چو تاج خروسان جنگى به فرق
نه از قتل كس نيزهها منفعل * چو بالابلندان بىرحمدل
فتاده در آن پهن دشت درشت * سر ناتراشيده چون خارپشت
ز صفهاى مردان آهن قبا * يكى كوچه پيدا ز شهر فنا
* * *
اگر بيضهء زاغ ظلمت سرشت * نهى زير طاوس باغ بهشت