تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
به هنگام آن بيضه‌پروردنش * ز انجير جنت دهى ارزنش دهى آبش از چشمهء سلسبيل * بر آن بيضه دم دردمد جبرئيل شود عاقبت بيضهء زاغ زاغ * كشد رنج بيهوده طاوس باغ
گويند در هنگام داعيهء وزن تقارب از مولانا جامى مصلحت كرده به جهت آزمايش طبع او به جواب قطعهء حكيم فردوسى كه گفته درختى كه تلخ است وى را سرشت الى آخره ، مأمور شده اين قطعهء مسطوره بر خال خود فروخواند ؛ مولانا جامى به طريق مطايبه به دو گفت : كه نيك گفته‌اى ، ولى چند جا بيضه گذاشته‌اى تا تمام شده است .

در نصيحت فرزند گفته

اى سپهر جمال را مه نو * نكته‌اى چند گويمت بشنو تا نگردد نقاب رويت موى * پا منه روگشاده بر سر كوى هركه چيزى به رايگان دهدت * مستانش اگرچه جان دهدت مىكن از صحبت بدان پرهيز * همچو خاشاك خشك ز آتش تيز تا رخت ساده و جميل بود * مى مخور گرچه سلسبيل بود پسرانى كه باده‌خواه شوند * از مى سرخ روسياه شوند پسران را كند دو چيز خراب * هوس زينت و هواى شراب واى بر آن پسر هزاران واى * كه بود مىپرست و خودآراى بهر زن جامه سرخ و زرد آمد * اين‌چنين جامه ننگ مرد آمد سرخ و زردى كه لايق مرد است * اشك گلگون و چهرهء زرد است
وقتى شاه اسماعيل صفوى بنا بر تباين مشرب حكم كرده كه در هرجا نام جامى مىبينند نقطهء زيرين را بر زبرش نهند كه خامى شود مولانا هاتفى اين قطعه را در آن باب گفته است :
بس عجب دارم ز انصاف شه كشورگشاى * آنكه عمرى بر درش گردون غلامى كرده است كز براى خاطر جمعى لوند ناتراش * نقطهء جامى تراشيده است و خامى كرده است