تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
شرح اين قصهء جانسوز نهفتن تا كى * سوختم سوختم اين راز نگفتن تا كى روزگارى من و دل ساكن كويى بوديم * ساكن كوى بت عربده‌جويى بوديم عقل و دين باخته ديوانهء رويى بوديم * بستهء سلسلهء سلسله مويى بوديم كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود * يك گرفتار ازين جمله كه هستند نبود نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت * طرهء پرشكنش هيچ گرفتار نداشت اين همه مشترى و گرمى بازار نداشت * يوسفى بود ولى هيچ خريدار نداشت اول آن كس كه خريدار شدش من بودم * باعث گرمى بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبى و رعنايى او * داد رسوايى من شهرت زيبايى او بس‌كه كردم همه جا شرح دلارايى او * شهر پر گشت ز غوغاى تماشايى او اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد * كى سر و برگ من بىسروسامان دارد

هم از ابيات مسدس اوست

اى گل تازه كه بويى ز وفا نيست تو را * خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را رحم بر بلبل بىبرگ و نوا نيست تو را * التفاتى به اسيران بلا نيست تو را ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را * با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا فارغ از عاشق غمناك نمىبايد بود * جان من اين همه بىباك نمىبايد بود ديگرى جز تو مرا اين همه آزار نكرد * جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد آنچه كردى تو به من هيچ ستمكار نكرد * هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد اين ستمها دگرى با من بيمار نكرد * هيچ‌كس اين همه آزار من زار نكرد گر ز آزردن من هست غرض مردن من * مردم‌آزار مكش از پى آزردن من

و له

مدتى شد كه در آزارم و مىدانى تو * به كمند تو گرفتارم و مىدانى تو از غم عشق تو بيمارم و مىدانى تو * داغ عشق تو به دل دارم و مىدانى تو خون دل از مژه مىبارم و مىدانى تو * از براى تو چنين زارم و مىدانى تو
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 171 | رضا قليخان هدايت