تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
وصلم ميسر است ولى بر مراد نيست * بر دل نهم چه تهمت شادى كه شاد نيست
* * *
بازم از نو خم ابروى بتى در نظر است * سلخ ماه دگر و غرهء ماه دگر است
* * *
فرصت ديدن گل آه كه بسيار كم است * و آرزوى دل مرغان چمن بسيار است
* * *
از عهده چون آيد برون گر بر زمين آيد سرى * آن نيم‌شبهايى كه او با مدعى ساغر زند
* * *
سبو به دوش و صراحى به دست و محتسب از پى * نعوذ باللّه اگر پاى من به سنگ درآيد
* * *
ياران خداى را به‌سوى او گذر كنيد * باشد كش اين خيال ز خاطر به در كنيد منعش كنيد از سفر و در ميان منع * اغراق در صعوبت رنج سفر كنيد
* * *
بلاى هجر و درد انتظار پير كنعانى * كسى داند كه چون يوسف عزيزى در سفر دارد خواب آورد افسانه و افسانهء عاشق * هركس كه كند گوش دگر خواب ندارد
* * *
غم هجوم آورد و مىدانم كه زارم مىكشد * وين غم ديگر كه دور از روى يارم مىكشد شب هلاكم مىكند انديشهء شبهاى روز * روز محنت فكرت شبهاى تارم مىكشد

و له ايضا

دگر امشب است آن شب كه ز پى سحر ندارد * من و باز آن دعاها كه يكى اثر ندارد به هواى باغ مرغان همه بالها گشاده * به شكنج دام مرغى چه كند كه پر ندارد
* * *
ما را دوروزه دورى دلدار مىكشد * زهر است اينكه اندك و بسيار مىكشد
* * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 169 | رضا قليخان هدايت