تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
طى زمان كن اى فلك وعدهء وصل ما را * پاره‌اى از ميان ببر اين شب انتظار را
* * *
ز شبهاى دگر دارم تب غم بيشتر امشب * وصيت مىكنم باشيد از من باخبر امشب مگر در من نشان مرگ ظاهر شد كه مىبينم * رفيقان را نهانى آستين بر چشم تر امشب

و له

مريض طفل مزاجند عاشقان ور نه * علاج درد تغافل دو روز پرهيز است
* * *
مىنمايد چند روزى شد كه آزاريت هست * غالبا دل در كف چون خود ستمكاريت هست چو نى از شاخ گلت رنگى و بويى مىرسد * يا به اين خوش كرده‌اى خاطر كه گلزاريت هست عشقبازان رازداران همند از من مپوش * همچو من بىعزتى يا قدر و مقداريت هست در طلسم دوستى كاندر تواش تأثير نيست * نسخه‌ها دارم اشارت كن اگر كاريت هست

و له

بهر دلم كه دردكش و داغدار توست * داروى وصل بايد و آن در ديار توست اى بىوفا تو يار فراموش پيشه‌اى * بيچاره آن اسير كه اميدوار توست بر پاره كاغذى دوسه خط مىتوان كشيد * دشنام و هرچه هست غرض يادگار توست مجنون هزارنامه ز ليلى زياده داشت * وحشى كه همچو يار فراموش‌كار توست

و له

خود رنجم و خود صلح كنم عادتم اين است * يك‌لحظه تجمل نكنم طاقتم اين است
* * *