هميشه ساحت او جاى من باد * بساط آن نشاطافزاى من باد
چو شيرين خيمه زد بر طرف كهسار * بدان كز غم شود لختى سبكبار
مدارا با مزاج خويش مىكرد * حكيمانه علاج خويش مىكرد
شراب صبح و صبح شادمانى * صبوح عيش و عيش جاودانى
ذكر آوردن فرهاد به نزد شيرين و تعلق خاطر فرهاد به شيرين
هواى ابر و قطرهقطره باران * كدامين ابر ابر نوبهاران
به صحرا تاخت زان دامان كهسار * نه مست مست و نه هشيار هشيار
ز پى تازان بتان سرخوش و مست * يكى شيشه يكى پيمانه در دست
گروهى ديد از دور آشناروى * بزد مهميز و گلگون تاخت زانسوى
بگفت از اهل صنعت با كه ياريد * ز صنعتپيشگان با خود كه داريد
بگفتند از فنون صنعت آگاه * دو صنعتپيشه آورديم همراه
نخستين كاردان بناى پركار * نمىجنباند از جا پا چو پرگار
به مزدش گنج سيم و زر گشاديم * كه تا با او قرار كار داديم
به ما از سنگ فرسا كار شد تنگ * كه يكسان بود پيش او زر و سنگ
تعجب كرد ماه مهرپرورد * كه خود چون اين سخن باور توان كرد
بگفتندش سخن در پرده اولى است * كنون اظهار آن ناكرده اولى است
تبسم گونهاى از لب برون داد * سخن را نشئهء سحر و فسون داد
كه خوش نايد سخن در پرده گفتن * چه حرف است اينكه مىبايد نهفتن
بگفتندش سخن بسيار باشد * كه آن را پردهاى در كار باشد
به مستى داد تن شوخ فسونساز * به ساقى گفت لب پرخندهء ناز
نمىگفتم مده چندين شرابم * كه خواهى ساختن مست و خرابم
تو نشنيدى و چندان مى فزودى * كه عقلم بردى و هوشم ربودى
كنون از بيخوديها آن چنانم * كه از صد داستان حرفى ندانم
دمى كايم به حال خويشتن باز * ببينم چيست اصل و فرع اين راز