تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
هميشه ساحت او جاى من باد * بساط آن نشاطافزاى من باد چو شيرين خيمه زد بر طرف كهسار * بدان كز غم شود لختى سبكبار مدارا با مزاج خويش مىكرد * حكيمانه علاج خويش مىكرد شراب صبح و صبح شادمانى * صبوح عيش و عيش جاودانى

ذكر آوردن فرهاد به نزد شيرين و تعلق خاطر فرهاد به شيرين

هواى ابر و قطره‌قطره باران * كدامين ابر ابر نوبهاران به صحرا تاخت زان دامان كهسار * نه مست مست و نه هشيار هشيار ز پى تازان بتان سرخوش و مست * يكى شيشه يكى پيمانه در دست گروهى ديد از دور آشناروى * بزد مهميز و گلگون تاخت زان‌سوى بگفت از اهل صنعت با كه ياريد * ز صنعت‌پيشگان با خود كه داريد بگفتند از فنون صنعت آگاه * دو صنعت‌پيشه آورديم همراه نخستين كاردان بناى پركار * نمىجنباند از جا پا چو پرگار به مزدش گنج سيم و زر گشاديم * كه تا با او قرار كار داديم به ما از سنگ فرسا كار شد تنگ * كه يكسان بود پيش او زر و سنگ تعجب كرد ماه مهرپرورد * كه خود چون اين سخن باور توان كرد بگفتندش سخن در پرده اولى است * كنون اظهار آن ناكرده اولى است تبسم گونه‌اى از لب برون داد * سخن را نشئهء سحر و فسون داد كه خوش نايد سخن در پرده گفتن * چه حرف است اينكه مىبايد نهفتن بگفتندش سخن بسيار باشد * كه آن را پرده‌اى در كار باشد به مستى داد تن شوخ فسون‌ساز * به ساقى گفت لب پرخندهء ناز نمىگفتم مده چندين شرابم * كه خواهى ساختن مست و خرابم تو نشنيدى و چندان مى فزودى * كه عقلم بردى و هوشم ربودى كنون از بيخوديها آن چنانم * كه از صد داستان حرفى ندانم دمى كايم به حال خويشتن باز * ببينم چيست اصل و فرع اين راز