در اين آبوهوا بوى وفا نيست * به چشم نرگس باغش حيا نيست
فقير آن بلبلى مسكين تذروى * كه اينجا با گلى خو كرد و سروى
ازين مهماننوازيهاى بسيار * بسى شرمندهام از روى آن يار
بدين مهمانى و مهماننوازى * توان صدسال كردن عشقبازى
فرونگذاشت هيچ از مهربانى * كه برخوردار بادا از جوانى
چه زهرآلوده شكرها كه خورديم * چه دندانها كه بر دندان فشرديم
ملال خاطر شيرين چو ديدند * پرستاران جنيبتها كشيدند
گر آهويى بديدندى به راغى * گرفتندى از آن آهو سراغى
به كبكى گر رسيدندى به دشتى * بپرسيدندى از او سرگذشتى
بدين هنجار روزى چند گشتند * كه تا آخر به دشتى برگذشتند
هوايش اعتدال جان گرفته * نم از سرچشمهء حيوان گرفته
ز كس گر سايه بر خاكش فتادى * ز جا جستى و بر پا ايستادى
اگر مرغى به شاخى آرميدى * گشادى سايهاش بال و پريدى
به شيرين آگهى دادند از آنجاى * وزان آب و هواى رغبتافزاى
يكى صحراست پيش او گشاده * فضاى آن صد اندر صد زياده
رسيده سبزههايش تا كمرگاه * درختانش زده بر سبزه خرگاه
اگر بر سبزهاش پويى به فرسنگ * سر مويى نيابى زعفران رنگ
گشاده چشمهاى از قلهء كوه * گل و سنبل به گرد چشمه انبوه
پر اندر پر زده مرغابيانش * به جاى موجه بر آب روانش
زمينش در نقاب گل نهفته * گل و سبزه است كاندر هم شكفته
اگر شيرين در آن بزمى نهد نو * دگر يادش نيايد بزم خسرو
ز كنج چشم شيرين اشك غلطيد * به بخت خود ميان گريه خنديد
كه گويا بخت شيرين را ندانيد * كه بر وى اينقدر افسانه خوانيد
شكر تلخى دهد از بخت شيرين * زهى شيرين و جان سخت شيرين
اگر دل خوش بود مى خوشگوار است * شراب ناب در غم زهرمار است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 164
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦٤