تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
در اين آب‌وهوا بوى وفا نيست * به چشم نرگس باغش حيا نيست فقير آن بلبلى مسكين تذروى * كه اينجا با گلى خو كرد و سروى ازين مهمان‌نوازيهاى بسيار * بسى شرمنده‌ام از روى آن يار بدين مهمانى و مهمان‌نوازى * توان صدسال كردن عشقبازى فرونگذاشت هيچ از مهربانى * كه برخوردار بادا از جوانى چه زهرآلوده شكرها كه خورديم * چه دندانها كه بر دندان فشرديم ملال خاطر شيرين چو ديدند * پرستاران جنيبتها كشيدند گر آهويى بديدندى به راغى * گرفتندى از آن آهو سراغى به كبكى گر رسيدندى به دشتى * بپرسيدندى از او سرگذشتى بدين هنجار روزى چند گشتند * كه تا آخر به دشتى برگذشتند هوايش اعتدال جان گرفته * نم از سرچشمهء حيوان گرفته ز كس گر سايه بر خاكش فتادى * ز جا جستى و بر پا ايستادى اگر مرغى به شاخى آرميدى * گشادى سايه‌اش بال و پريدى به شيرين آگهى دادند از آنجاى * وزان آب و هواى رغبت‌افزاى يكى صحراست پيش او گشاده * فضاى آن صد اندر صد زياده رسيده سبزه‌هايش تا كمرگاه * درختانش زده بر سبزه خرگاه اگر بر سبزه‌اش پويى به فرسنگ * سر مويى نيابى زعفران رنگ گشاده چشمه‌اى از قلهء كوه * گل و سنبل به گرد چشمه انبوه پر اندر پر زده مرغابيانش * به جاى موجه بر آب روانش زمينش در نقاب گل نهفته * گل و سبزه است كاندر هم شكفته اگر شيرين در آن بزمى نهد نو * دگر يادش نيايد بزم خسرو ز كنج چشم شيرين اشك غلطيد * به بخت خود ميان گريه خنديد كه گويا بخت شيرين را ندانيد * كه بر وى اين‌قدر افسانه خوانيد شكر تلخى دهد از بخت شيرين * زهى شيرين و جان سخت شيرين اگر دل خوش بود مى خوشگوار است * شراب ناب در غم زهرمار است