تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣

من فرهاد شيرين

يكى ميل است با هر ذره رقاص * كشان آن ذره را تا مقصد خاص رساند گلشنى را تا به گلشن * دواند گلخنى را تا به گلخن شود اين ميل چون جمع و قوى پى * شود عشق و درآيد در رگ و پى اگر صد آب حيوان خورده باشى * چو عشقى در تو نبود مرده باشى مزاح عشق بس مشكل‌پسند است * قبول عشق بر طاق بلند است گوزنى بس قوى بنياد بايد * كه بر وى شير سيلى آزمايد صفات عشق را اندازه‌يى نيست * كجا كز عشق حرف تازه‌يى نيست نيازى هست هرجا هست نازى * نباشد ناز اگر نبود نيازى به عشقى گر نباشد حسن مشغول * بماند كاروان ناز معزول نهانى صحبت جانها به جانها * عجب قفلى است محكم بر زبانها

ذكر رنجش شيرين از رشك شكر و عزيمت صحراى مداين كردن

چو خسرو جست از شيرين جدايى * معطل ماند شغل دلربايى نه خسرو در دلش جا آن‌چنان داشت * كه آسان مهرش از دل بر توان داشت نهالى بود خسرو رسته در دل * ز بيخ و ريشه كندن بود مشكل ز بيخ و بن درختى كى توان كند * كز آن برجا نماند ريشه‌اى چند جدايى را بهانه ساز مىكرد * به هر حرفى عتاب آغاز مىكرد يكى را از پرستاران خود خواند * كشيد آهى و اشك از ديده افشاند كه ديدى آشنايىهاى مردم * به مردم بىوفايىهاى مردم بناميزد زهى يارى و پيوند * عفى اللّه زان همه پيمان و سوگند چه تخمى رست از آب و گل من * دلم كرد اينكه لعنت بر دل من تو او را بين كه ما را خواند بر خوان * خود او فرمود ديگر جا به مهمان به بازار شكر خود كرده آهنگ * مرا اينجا نشانده با دل‌تنگ به خسرو ماند اين ايوان سرايش * موافق نيست طبعم با هوايش