من فرهاد شيرين
يكى ميل است با هر ذره رقاص * كشان آن ذره را تا مقصد خاص
رساند گلشنى را تا به گلشن * دواند گلخنى را تا به گلخن
شود اين ميل چون جمع و قوى پى * شود عشق و درآيد در رگ و پى
اگر صد آب حيوان خورده باشى * چو عشقى در تو نبود مرده باشى
مزاح عشق بس مشكلپسند است * قبول عشق بر طاق بلند است
گوزنى بس قوى بنياد بايد * كه بر وى شير سيلى آزمايد
صفات عشق را اندازهيى نيست * كجا كز عشق حرف تازهيى نيست
نيازى هست هرجا هست نازى * نباشد ناز اگر نبود نيازى
به عشقى گر نباشد حسن مشغول * بماند كاروان ناز معزول
نهانى صحبت جانها به جانها * عجب قفلى است محكم بر زبانها
ذكر رنجش شيرين از رشك شكر و عزيمت صحراى مداين كردن
چو خسرو جست از شيرين جدايى * معطل ماند شغل دلربايى
نه خسرو در دلش جا آنچنان داشت * كه آسان مهرش از دل بر توان داشت
نهالى بود خسرو رسته در دل * ز بيخ و ريشه كندن بود مشكل
ز بيخ و بن درختى كى توان كند * كز آن برجا نماند ريشهاى چند
جدايى را بهانه ساز مىكرد * به هر حرفى عتاب آغاز مىكرد
يكى را از پرستاران خود خواند * كشيد آهى و اشك از ديده افشاند
كه ديدى آشنايىهاى مردم * به مردم بىوفايىهاى مردم
بناميزد زهى يارى و پيوند * عفى اللّه زان همه پيمان و سوگند
چه تخمى رست از آب و گل من * دلم كرد اينكه لعنت بر دل من
تو او را بين كه ما را خواند بر خوان * خود او فرمود ديگر جا به مهمان
به بازار شكر خود كرده آهنگ * مرا اينجا نشانده با دلتنگ
به خسرو ماند اين ايوان سرايش * موافق نيست طبعم با هوايش