تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
رفتى و خموشم كه در آغاز مصيبت * ماتم‌زده يك‌چند به شيون نبرد راه جز سوى گريبان نقى راه ندارد * آن دست تظلم كه به دامان نبرد راه
* * *
اى كه نكرده در دلت سوز محبتى اثر * هر نفس آتشى مزن در دلم از كنايتى دل به كسى نداده‌اى وز پى دل نرفته‌اى * سيلى غم نخورده‌اى مىشنوى حكايتى
* * *
نيست در عشق دلى شاد نديدى كه چه ديد * پادشاهى ز غلامى پدرى از پسرى

رباعى

مىسوختى اول دل‌وجان و تن هم * اكنون نزنى بر آتشم دامن هم دارم سخنى راست بگويم يا نه * با من تو چنان نه‌اى كه بودى من هم

492 نشانى دهلوى

اسمش على احمد شغلش حكاكى مشربش تصوف و شيوه‌اش قناعت شعرش اين است :
مرا هر شب چو دزدان خواب گرد چشم تر گردد * دلم را با غمت بيدار بيند باز برگردد