تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
ز ياران كينه هرگز در دل ياران نمىماند * به روى آب جاى قطرهء باران نمىماند
* * *
آن ماه‌روى خراط در هر گذر كه باشد * روزى هزار عاشق از چوب مىتراشد
* * *
از مهر على طينت هركس كه سرشت * هرچند بود هميشه در دير و كنشت در دوزخ اگر درآورندش به مثل * جا گرم نكرده مىبرندش به بهشت

495 ولى دشت بياضى

از توابع قاين است به سبب سفيدى خاك آنجا را دشت بياض خوانده‌اند . وى از شعراى معروف آنجاست و دو هزار بيت ديوان دارد و در غزل‌سرايى طبعش متين و شعرش نمكين ازو مىباشد :
خوش آنكه با تو دهم شرح مشكل خود را * به گريه افتم و خالى كنم دل خود را به دورى تو كه يا رب نصيب دشمن باد * بدان رسيده كه راضى كنم دل خود را
* * *
او لب از ننگ سؤالم نگشايد به سخن * من بدين شاد كه در فكر جواب است مرا
* * *
من بىخبر و در پى دل عشوه‌گرى هست * دل بىتپشى نيست حريفان خبرى هست او شاد كه جان دادنم از غم شده نزديك * من خوش كه ز درد دلم او را خبرى هست يك‌چند دل از بخت فريب عجبى خورد * پنداشت تو را با من مسكين نظرى هست تهمت‌زده‌ام كرده به عشق دگرى كاش * پرسند كه غير از تو به عالم دگرى هست چون ديد دلى قاعدهء مرحمت دوست * دانست كه صدبار ز دشمن بترى هست
* * *
گر نمىخواهى دلم را حاجت آزار نيست * من به او صد كار دارم گر تو را در كار نيست
* * *