تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
بتى از حلقهء پرهيزكاران برنمىخيزد * كه بر مردم مسلمانى دينداران شود پيدا
* * *
پشيمانى نكش از بيع من كاين سهل قيمت را * تو چون صاحب شوى شوق خريداران شود پيدا كجا بودى كه امشب سوختى آزرده جانى را * به قدر روز محشر طول دادى هر زمانى را
* * *
سؤالى كن ز من امروز تا غوغا به شهر افتد * كه اعجاز فلانى كرد گويا بىزبانى را به هر نرخى كه مىگيرند كالاى وفا خوب است * پس از عمرى گذر افتاده بر ما كاروانى را
* * *
كتاب هفت ملت گر بخواند آدمى عامى است * ز جزو آشنايى تا نخواند داستانى را نمىدانم نظيرى كيست چون مىآمدم زان كو * به حال مرگ ديدم بر سر ره ناتوانى را

و له ايضا

گو كه اين صف‌شكنان قصد ضعيفان نكنند * كه درين مرحله گه‌گه قدراندازى هست ز فرق تا قدمش هرجا نظر فكنى * كرشمه دامن دل مىكشد كه جا اينجاست
* * *
به غير دل همه نقش و نگار بىمعنى است * همين ورق كه سيه گشته مدعا اينجاست نه عيب توست كه بيگانه‌وار مىگذرى * هرآن‌كه زودگسل نيست ديرپيوند است
* * *
نيش خارى نيست كز خون شكارى سرخ نيست * آفتى بود اين شكارافكن كزين صحرا گذشت جز محبت هرچه بردم سود در محشر نداشت * دين و دانش عرضه كردم كس به چيزى برنداشت
* * *
شكر كز غم مردم و پيشت نگشتم شرمسار * حال خود هرچند مىگفتم دلت باور نداشت