تا جان باشد به مىكشى مىكوشم * در دير مغان مدام مى مىنوشم
مويى ز سر زلف بتى يافتهام * زنار كنم به عالمى نفروشم
* * *
در ذات همه جلال او مىبينم * در حسن همه جمال او مىبينم
بينم همه كاينات در حد كمال * اين نيز هم از كمال او مىبينم
* * *
با شمع رخش شبى كه دمساز شوم * پروانهء مستمند جانباز شوم
آن روز كه اين قفس ببايد پرداخت * چون شهبازى به دست شه باز شوم
* * *
اى خواجه به جامهء كسان ناز مكن * بىحسن و كرشمه ناز آغاز مكن
چون نيست تو را قماش بازارى هيچ * اندر سر بازار دكان باز مكن
* * *
خواهى كه ز دوزخ برهانى دل و تن * اثنى عشرى شو و گزين مذهب من
دانى سه محمد بود و چار على * با موسى و جعفر و حسين و دو حسن
* * *
آن شاه كه او قسيم نار است و جنان * در ملك و ملل صاحب سيف است و سنان
ملك دوجهان مسخر اوست بلى * اين را به سنان گرفت و آن را به سه نان
* * *
دل مغز حقيقت است و تن پوست ببين * در كسوت روح صورت دوست ببين
هر ذره كه او نشان هستى دارد * يا پرتو نور اوست يا اوست ببين
* * *
در ساغر ما بجز مى ناب نبو * با عاشق مست عقل مخمور كه بو
گويى ز فلان چشمه روان آب خوش است * با بحر محيط قطرهء آب چه بو
* * *
اى آنكه طلبكار جهان جانى * جانى و دلى و بلكه خود جانانى