در صفت استغنا و قناعت خود گفته
منم ابن يمين كالماس فكر من * نكو داند ز هر نوعى سخن گفتن
ز شوق و ذوق خواهد طوطى قدسى * غبار از گوهر نطقم به پر رفتن
مهارت در سخن دارم ولى نتوان * ز تاب آتش فكرت جگر تفتن
به مدح آنكه باشد حاصل عمرش * بسان گاو خوردن يا چو خر خفتن
و له
پدرى با پسر به شفقت گفت * كه پسنديده دار عادت و خوى
راحت نفس اگر همىخواهى * بيشتر از نصيب خويش مجوى
تا نپرسند دم مزن به سخن * وانچه گويى جز از صواب مگوى
گر رسيدن به مقصدت هوس است * راه كان مستقيم نيست مپوى
و له ايضا
اى خردمند گر همىخواهى * كه شوى شهره در نكوكارى
جهد كن تا غلام و خدمتگار * بيش از ابناى جنس خوددارى
زانكه روزى يكبهيك ايزد * مىدهد در كمى و بسيارى
نان ز ديوان غيرشان مجرى است * وز تو مشهور آدمى سارى
مىدهندت به نان و جامهء خويش * در مهمات نيك و بد يارى
و له ايضا
با من پدر كه باد پر از نور مرقدش * گفتا شنيدهاى كه چه گفت است عاقلى
هرگه كه از حوادث گردون دون نواز * پيش آيدت ز نيك و بد كار مشكلى
يا در پناه دولت صاحبدلى گريز * يا التجا نماى به اقبال مقبلى
* * *
اى دل نصيحتى كنم ارزان كه بشنوى * نابرده آب كشت سعادات بدروى