قطعه در ذم بخل و كبر
از بخل و ز كبر برحذر باش * كاين هر دو كنند جمع و تفريق
زين هر دو بجز فساد نايد * دل را نكنى بدين دو تعليق
در بخشش و در تواضع افزاى * شايد كه دهد خداى توفيق
* * *
مرد ثابتقدم آن است كه از جا نرود * ورچه سرگشته بود گرد زمين همچو فلك
بهرهاى از ملكت هست و نصيبى از ديو * ترك ديوى كن و بگذر به فضيلت ز ملك
نقد امروز مده نسيهء فردا مستان * كه يقين را ندهد مردم فرزانه به شك
پيروى خردت روى ظفر بنمايد * كه خرد بر سپه هستى تو هست يزك
رو هنر جمع كن از تفرقهء مال منال * مرتضى را چه تفاوت كه عمر برد فدك
علم دادند به ادريس و به قارون زر و سيم * شد يكى فوق سما و دگرى تحت سمك
و له ايضا
هيچ اگر زآمدن و رفتن خود باخبرى * جهد كن تا ندهى عمر به باد از سر جهل
وقت را دار غنيمت كه گذشت آنچه گذشت * نخورد انده ناآمده خود مردم اهل
صعب گردد به تو هر كار گرش دارى صعب * بگذرد سهل گرش نيز فرا دارى سهل
* * *
نفس امارهء تو صيادى است * دام گسترده به هر حيله مدام
طمع خام دام او باشد * حبة القلب كرده دانهء دام
هركه در دام او اسير شود * برنيارد دمى ز حلق به كام
گر به چشم خرد نظاره كنى * كز چه زايد حوادث ايام
خود بدانى كه جز طمع نبود * مايهء فتنهء خواص و عوام
من برآنم كه واضع اسما * چون بر اشيا همىكشيد ارقام
هرچه آن را ز جنس فتنه شمرد * جمع كردش طمع نهادش نام