و له ايضا
منت خداى را كه مطيع پيمبرم * فرمانبر قضاى خداوند اكبرم
توحيد بحر و اين تن من همچو كشتى است * جان ناخداى كشتى و عقل است لنگرم
تا از سواد وجه شدم سرخروى فقر * روشن شد است معنى گوگرد احمرم
معنى حل طلق حلول قناعت است * اين نكته ياد گير كه من كيمياگرم
دنيا چو جيفه طالب آن سگ شمردهاند * ليكن من اين گروه به سگ نيز نشمرم
من ترك هند و جيفهء چيپال كردهام * باد و بروت جونه به يك جو نمىخرم
از آفتاب همت من مهر ذرهاى است * گر ذرهايش دانم از آن ذره كمترم
از خسروى روى زمين ننگ آيدم * تا من گداى حضرت ساقى كوثرم
من غزلياته
چو مستولى شود درد جدايى تن به مردن ده * دواى اين مرض را هيچكس جز من نمىداند
* * *
شديم پير به عصيان و چشم آن داريم * كه جرم ما به جوانان پارسا بخشند
* * *
ز هول روز جزا آذرى چه مىترسى * تو كيستى كه در آن روز در شمار آيى
* * *
ز حكمت بياموزمت نكتهاى * كه در هر دوعالم شوى سرفراز
لباس طريقت چو در بركنى * به ذلت مرنج و به عزت مناز
* * *
من گريهء آتشين نمىدانستم * من سوز دل حزين نمىدانستم
نه نام به من گذاشت عشقت نه نشان * من عشق تو را چنين نمىدانستم