تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥

و له

آن چيز كه از عاقل صدساله نديدى * در يك نظر از عاشق ديوانه طلب كن
* * *
دلم خلوت‌سراى توست خوش بنشين به جاى خود * كه غير از تو نمىزيبد كسى ديگر به جاى تو ز خورشيد جمال تو جهانى نور مىيابد * تو سلطانى به حسن امروز مه‌رويان گداى تو
* * *
اگرنه درد دل بودى دواى دل كه فرمودى * اگرنه عشق او بودى طبيب ما كه مىبودى خرابات است و ما سرمست و ساقى جام مى در دست * مده پندم تو اى عاقل ندارد پند او سودى اگرنه باده پيمودى كه از ساقى خبر دادى * و گرنه آينه بودى به دو رويش كه بنمودى بنه بر آتش عشقم كه تا بوى خوشى يا بى * بسوزانم كزين خوش‌تر نيابى در جهان عودى
* * *
آمد آن ساقى سرمست و به دستش جامى * گوييا مىطلبد عيش چو من بدنامى در همه كوى خرابات مغان نتوان يافت * دردمندى چو من و عاشق دردآشامى در نظر نقش خيال رخ و زلفش دارم * زان نظر صبح خوشى دارم و نيكو شامى ذوق سرمستى ما گر طلبى اى زاهد * نوش كن از مى ناشادى رندان جامى قدمى نه كه به مقصود رسى در ره ما * زان كه محروم نشد هركه بيايد گامى نالهء نى شنو اى جان عزيز از سيد * تا رساند به تو از حضرت او پيغامى
* * *
قرب صدسال عمر من بگذشت * قصد مورى نكرده‌ام به خدا