تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
برو اى عقل كه من مستم و تو مخمورى * هركه مخمور بود همچو تو اغيار من است زاهدى كار من رند نباشد حاشا * عاشقى پيشهء من باده‌كشى كار من است

و له

همه عالم ظهور حضرت اوست * همه وابستهء محبت اوست هر خيالى كه نقش مىبندم * معنىاش صورتى ز كسوت اوست تو عزيزى عزيز خواهى بود * زان كه اين عزت تو عزت اوست نور خلوت سراى ديدهء ما * پرتوى از شعاع طلعت اوست كشتهء تيغ عشق او شد دل * دل مسكين رهين منت اوست ما ازو غير او نمىخواهيم * طلب هركسى به همت اوست همه منعم به نعمت‌اللهند * هرچه بينيم عين نعمت اوست

و له ايضا

هركس به آرزوى خيالى است در جهان * ماييم و آرزوى خيال جمال دوست ما را كمال نيست به خود اى عزيز ما * داريم ما كمال ولى از كمال دوست

و له

اگر به كعبه روى بىهواى دوست بد است * و گر به ميكده باشى به ياد دوست نكوست جهان صورت و معنى چو پوست باشد و مغز * تو مغز نغز بگير و مگو كه پوست نكوست اگرچه كشتن عشاق بد بود بر ما * ولى چو عادت آن يار تندخوست نكوست
* * *
هركه را درد نيست درمان نيست * هركه را كفر نيست ايمان نيست بت پندار هركه او نشكست * نزد ما بندهء مسلمان نيست در محيطى كه ما در آن غرقيم * هيچ پايان مجو كه پايان نيست سر مويى نيابد از زلفش * هركه چون زلف او پريشان نيست
* * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 142 | رضا قليخان هدايت