تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
گفتم ميان او به كنار آورم وليك * ازبس‌كه نازك است ميانش بديد نيست مجموع كاينات سراپردهء وىاند * وين طرفه بين كه هيچ مكانش پديد نيست
* * *
صبرى كنيم تا ستم او چه مىكند * با اين دل شكسته غم او چه مىكند هركس علاج درد دلى مىكنند و ما * دم دركشيده تا كرم او چه مىكند
* * *
عشق مىبازى طريق عاشقى بايد سپرد * ميل حج دارى بلاى بحر و بر بايد كشيد نعمة اللّه را اگر خواهى كه مهمانى كنى * سفره‌اى گرد جهان سر تا به سر بايد كشيد
* * *
هركه در كوى تو جانا نفسى بنشيند * نيست ممكن كه دمى بىهوسى بنشيند خلوت نقش خيال تو بود خانهء چشم * نتوان ديد درو جز تو كسى بنشيند
* * *
با چنين درد دلى ميل دوا نتوان كرد * حاصل عمر عزيز است رها نتوان كرد سود و سرمايه همه در سر كارش كردم * هيچ سودا به ازين در دو سرا نتوان كرد
* * *
دولت عشق به هر بىسروپايى نرسد * پادشايى دوعالم به گدايى نرسد نرسد در حرم كعبهء وصل محبوب * هر محبى كه به دو رنج و بلايى نرسد برو اى عقل و مگو عشق چنان كرد و چنين * پادشاه است و بر او چون‌وچرايى نرسد ما سر به در خانهء خمار نهاديم * پا بر سر ما هركه نهاد او به سر افتاد برخاستن از رهگذر او نتواند * هر عاشق مستى كه دران رهگذر افتاد در خواب بجز نقش خيالش نتوان ديد * ور زان كه كسى ديد مرا از نظر افتاد

و له

دردى است دلم را كه ، به درمان نتوان داد * عشقى است درين جان كه به صد جان نتوان داد گنجى است درين مخزن اسرار دل ما * دشوار به دست آمده آسان نتوان داد