تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
ما دل به سر زلف دلارام سپرديم * هرچند دل خود به پريشان نتوان داد

و له

نقش خيال رويش ديشب به خواب ديدم * مه را به شب توان ديد من آفتاب ديدم گنجى كه بود پنهان پيدا شد است بر من * سرى كه در حجاب است من بىحجاب ديدم
* * *
خبر از دل اگر پرسى منم كز دل خبر دارم * به چشم من ببين نورش كه دايم در نظر دارم تو از مى گشته‌اى مخمور و من سرمستم از ساقى * تو را چيزى دگر دادند و من چيز دگر دارم
* * *
بنموده جمالى به كمالى كه چه گويم * حسنى و چه حسنى و جمالى كه چه گويم بر ديدهء ما نقش خيالش گذرى كرد * نقشى كه چه پرسى و خيالى كه چه گويم
* * *
سر كويت به همه ملك جهان نفروشم * خود جهان چيست غمت را به جنان نفروشم جرعه‌اى نوش نكردى ز مى لعل لبش * تو چه دانى كه من اين مى ز كجا مىنوشم

و له ايضا

مدتى شد كه به جان با تو درآميخته‌ايم * در سر زلف دلاويز تو آويخته‌ايم جوى آبى كه روان در نظرت مىگذرد * آب چشم است كه ما در گذرت ريخته‌ايم
* * *
ما خاك راه را به نظر كيميا كنيم * صد درد را به گوشهء چشمى دوا كنيم رندان لاابالى و مستان سرخوشيم * هشيار را به مجلس خود كى رها كنيم