در مدح سلطان محمد بن محمود غزنوى
هم از سعادت و اقبال بود و بخت جوان * كه دل نبستم در گلستان و لالهستان
كسى كه لاله پرستد بروزگار بهار * ز شغل خويش بماند بروزگار خزان
گلى كه باد برو برجهد فروريزد * چرا نهم دل نيكوپسند خويش بر آن
مرا دليست من آن دل بدان دهم كه مرا * عزيزتر بود از دل هزار بار و ز جان
بتى بدست كنم من ازين بتان بهار * بحسن پيشرو نيكوان تركستان
بزلف و عارض ساج سياه و عاج سپيد * به روى و بالا ماه تمام و سرو روان
بزلفش اندر تاب و بتابش اندر مشك * بجعدش اندر پيچ و به پيچش اندر بان
ببر پرند و پرندش چو ياسمين سپيد * برخ بهار و بهارش چو روضهء رضوان
دهن چو غاليه دانى و سى ستارهء خرد * بجاى غاليه اندر ميان غاليهدان
به من نموده نشان دل مرا بدهن * به من نموده خيال تن مرا بميان
نه وقت عشرت سرد و نه وقت خلوت شوخ * نه وقت خدمت كاهل نه وقت ناز گران
اگر خداى بخواهد چنين بتى بخرم * ز نعمت ملك و دل دهم به دو به زمان