آن مروت را مير و ملك و مهتر * آن كريمى را جاى و وطن و مسكن
از جوانمردى شيرين شده در هر دل * وز خردمندى كافى شده در هر فن
به هران برزن كو برگذرد روزى * بوى مشك آيد تا سالى از آن برزن
و له ايضا
نوروز و جهان چون بهشت گشته * پرلاله و پرگل كه و بيابان
چون چادر مصقول گشته صحرا * چون حلهء منقوش گشته بستان
در باغ بنوبت همىسرايند * تا روز همهشب هزاردستان
مشغول شده هركسى بشادى * من در غم دل دست شسته از جان
در مدح خواجه ابو الحسن بن فضل برمكى
پيچان درختى [ نام او ] نارون * چون سرو زرين پرعقيق يمن
نازنده چون بالاى آن زاد سرو * تابنده چون رخسار آن سيمتن
شاخش ملون همچو قوس قزح * برگش درفشان همچو نجم پرن
چون زلف خوبان بيخ او پرگره * چون جعد خوبان شاخ او پرشكن
چون آفتاب و جز وى از آفتاب * چون گوهر و با گوهر از يك وطن
چون دلبرى اندر عقيقين و شاح * چون لعبتى در بسّدين پيرهن
نالنده همچون من ز هجران يار * لرزنده و پيچنده بر خويشتن
گويى گنهكاريست كاو را همى * در پيش سلطان گفت بايد سخن
سختم شگفت آيد كه تا چون شده است * چندين فضائل جمع در يك بدن
نزد خردمندان نباشد غريب * بوى از گل و نور از سهيل يمن
باغ اميدش پرگل لاله باد * چون باغ فضلش پرگل و نسترن