كنون چو مست غلامان سبز پوشيده * ببوستان شود از بادزاد سرو نوان
كنون سپيدهدمان فاخته ز شاخ چنار * چو عاشقان بتان بركشد خروش و فغان
نه باغ را بشناسى ز كلبهء بزّاز * نه راغ را بشناسى ز مجلس سلطان
سر عدو بتن اندر فروبرد به دبوس * چنان كه پتكزن اندر زمين برد سندان
و له
كمابيش سخا ديد آنكه او را ديد در مجلس * سراپاى هنر ديد آنكه او را ديد در ميدان
ز خشتش در تن هر كينهخواهى رخنهء بىحد * ز تيرش در بر هر جنگجويى دامنى پيكان
ز گرد معركه چترش گرفته گونهء لؤلؤ * ز خون دشمنان تيغش گرفته گونهء مرجان
بايرانى چگونه شاد خواهد بود تورانى * پس از چندين بلا كامد ز ايران شهر بر توران
هنوز ار بازجويى در زمينشان چشمها بينى * از آن خونها كز ايشان ريخت تيغ رستم دستان
بتركستان سرايى نيست كز شمشير تو صد ره * در آن شيون نكردستند خاتونان تركستان
هنوز آن مرد را كان پيل تو آن چتر بر سر زد * ز بيم تو نه اندر چشم خوابست و نه در تن جان
بدل برخور ز بترويى كه او را خواندهاى دلبر * ببر دركش نگارينى كه او را خواندهاى جانان