تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1662

مساهمون:

ص١٦٦٢

در هنگام ورود بسمرقند كه حكيم را دزدان در راه برهنه كرده بودند اين قطعه گفته

همه نعيم سمرقند سربه‌سر ديدم * نظاره كردم در باغ و راغ و وادى و دشت چو بود كيسه و جيب من از درم خالى * دلم ز صحن امل فرش خرمى بنوشت بسى ز اهل هنر بارها بهر شهرى * شنيده بودم كوثر يكى و جنت هشت هزار جنت ديدم هزار كوثر بيش * ولى چه سود كه لب‌تشنه باز خواهم گشت چو ديده نعمت بيند به كف درم نبود * سر بريده بود در ميان زرين طشت

رباعيات

تا در طلب دوست همىبشتابم * عمرم بكران رسيد و من در خوابم گيرم كه وصال دوست در خواهم يافت * اين عمر گذشته را كجا دريابم
* * *
خط آوردى رواست بر روى چو ماه * خوش‌تر گشتى از آنچه بودى صد راه در آرزوى خط تو خوبان سپاه * بر روى همىكشند خطهاى سياه
* * *
گويند كه معشوق تو زشت است و سياه * گر زشت و سياهست مرا نيست گناه من عاشقم و دلم به دو گشته تباه * عاشق نبود ز عيب معشوق آگاه
* * *