در هنگام ورود بسمرقند كه حكيم را دزدان در راه برهنه كرده بودند اين قطعه گفته
همه نعيم سمرقند سربهسر ديدم * نظاره كردم در باغ و راغ و وادى و دشت
چو بود كيسه و جيب من از درم خالى * دلم ز صحن امل فرش خرمى بنوشت
بسى ز اهل هنر بارها بهر شهرى * شنيده بودم كوثر يكى و جنت هشت
هزار جنت ديدم هزار كوثر بيش * ولى چه سود كه لبتشنه باز خواهم گشت
چو ديده نعمت بيند به كف درم نبود * سر بريده بود در ميان زرين طشت
رباعيات
تا در طلب دوست همىبشتابم * عمرم بكران رسيد و من در خوابم
گيرم كه وصال دوست در خواهم يافت * اين عمر گذشته را كجا دريابم
* * *
خط آوردى رواست بر روى چو ماه * خوشتر گشتى از آنچه بودى صد راه
در آرزوى خط تو خوبان سپاه * بر روى همىكشند خطهاى سياه
* * *
گويند كه معشوق تو زشت است و سياه * گر زشت و سياهست مرا نيست گناه
من عاشقم و دلم به دو گشته تباه * عاشق نبود ز عيب معشوق آگاه
* * *