عشقبازيم همى بر تو و دلتنگ شوى * در برت عشق همانا كه گناهيست عظيم
چه شوى تنگدل ار بر تو همىبازم عشق * عشق بازيدن بر خوبان رسميست قديم
با توانايى و با جود كم آميزد حلم * خواجه بو سهل توانا و جواد است و حليم
نه مسيح است و ليكن [ نفس ] ش باد مسيح * نه كليم است و ليكن قلمش چوب كليم
بنشاند بسخن بدعت هفتاد هوا * بنوردد بقلم قاعدهء هفتاقليم
صد سخن گويد پيوسته چو زنجير [ به هم ] * كه برون نايد از آن صد سخنى سست و سقيم
و له ايضا
چون بناگوش نيكوان شد باغ * از گل سيب و از گل بادام
همچو لوح زمردين گشته است * دشت همچون صحيفهيى زرخام
باغ پرخيمههاى ديبا گشت * زند [ وا ] فان درون شده بخيام
گل سورى بدست باد بهار * سوى باده همىدهد پيغام
كه ترا با من ار مناظرهييست * من بباغ آمدم بباغ خرام
تا كى از راه مطربان شنوم * كه ترا مى همىدهد دشنام
گاه گويد كه رنگ تو نه درست * گاه گويد كه بوى تو نه تمام
تو مرا رنگ و بوى وام مده * گر ز تو رنگ و بوى خواهم وام
خوشى و بوى و رنگ هيچ مگير * نه من اى مى حلالم و تو حرام
تو چه گويى كنون چه گويى مى * گويد اى سرخگل فروآرام
با كسى خويشتن قياس مكن * كه ترا سوى او بود فرجام