بدان طمع كه به دادن بلندنام شوى * بدان دهى كه ز پس مر ترا دهد دشنام
جواب دادم و گفتم مرا ز طبع و سرشت * مكن ملامت زيراكه نيست جاى ملام
كسى بحيله و جهد از سرشت خويش نگشت * مرا سرشت چنين كرد ايزد علّام
هنوز بازنگشتم [ ز بى ] كران دريا * هنوز سايه ز من برنتافت تند غمام
من آنكسى را خدمت همىكنم كه بفضل * چو فضل برمك دارد بدر هزار غلام
ثنا خريدن نزديك او چو آب حلال * درم نهادن در پيش او چو باده حرام
در مدح خواجه ابو سهل دبير گويد
بر بناگوش تو اى پاكتر از در يتيم * سنبل تازه همىبردمد از [ صفحهء ] سيم
زين سپس وقت سپيدهدم هر روز به من * مشكبوى آيد از آن سنبل نورسته نسيم
عنبرين خطى و بيجادهلب و نرگس چشم * حبشى موى و حجازى سخن و رومى ديم
نيك ماند خم زلفين سياه تو بدال * نيك ماند شكن جعد [ پريش ] تو بجيم
از همه ابجد بر ميم و الف شيفتهام * كه به بالاى و دهان تو الف ماند و ميم