اينكه من گفتم از هر دو فراوان بتر است * كه كف رادش دينار فشاند نه درم
در مدح امير يوسف بن ناصر الدّين سبكتكين
اى ز سيمينه فكنده در بلورينه مدام * هم بساعد چون بلورى هم بتن چون سيم خام
سرو دارى ماه دارو و ماه دارى لالهپوش * لاله دارى باده رنگ و باده دارى لعلفام
زلف تو مشك سياه و جعد تو شمشاد تر * قد تو سرو بلند و روى تو ماه تمام
زلف تو دام است و دايم بر دو رخ گستردهاى * گرنه صيادى چه حاجت دام گستردن مدام
ور همىگويى بگيرم تا مرا باشد حلال * دل به تو بخشيدم و بخشيده كى باشد حرام
مير يوسف يادگار ناصر الدّين آنكه دين * زو همىگردد قوى و زو همىگردد قوام
گر ز تيغش تافتى آتش فشاندى آفتاب * ور ز كفش خواستى دينار باريدى غمام
ماهى اندر آب روشن راه چون داند بريد * هم بدان ستان راه برد تير او اندر مسام
اسب تو هنگام جستن نسبتى دارد ز باد * وقت آسايش نهادى دارد از كوه سيام
آن زمان هشيارتر باشد كه درپوشى زره * و آن زمان بيدارتر باشد كه برگيرى حسام