در مدح سلطان يمين الدوله محمود غزنوى
روز خوش گشت و هوا صافى و گيتى خرم * آبها [ جارى ] و مى روشن و دلها بىغم
باغ پندارى لشكرگه مير است كه نيست * ناخنى خالى از مطرد و منجوق و علم
خاك هرروزى بىعطر همىگيرد بوى * آسمان هر شب بىابر همىبارد نم
هركجا درنگرى سبزه بود پيش دو چشم * هركجا برگذرى گل سپرى زير قدم
بركشيدند بكهسارهء غزنين ديبا * برگشودند ز كهپايهء غزنين ملحم
من و غزنين و لب رود و در باغ امير * چه در باغ امير و چه در باغ ارم
بادهء لعل بدست اندر چون لعل و عقيق * ساقى طرفه به پيش اندر چون طرفه سنم
گاه [ گوييم كه ] چنگى تو بچنگ اندر ياز * گاه [ گوييم كه ] نايى تو بناى اندر دم
شادمانه من و ياران من از خدمت مير * هريكى ساخته از خدمت او مال و خدم
كف او را نتوان كردن مانند بابر * دل او را نتوان كردن مانند به يم
ور تو گويى كه دل او چو يم است اين غلط است * كاندر آن ماهى و مار است و درين جود و كرم
ور تو گوئى كه كف مير چو ابرست خطاست * كه كف مير درم بارد و ابر ديم