نه مرد را سر آن كاندر آن نهادى پى * نه مرغ را دل آن كاندر آن گشادى پر
همى ز جوشن بركند غيبهء جوشن * همى ز مغفر بگسست رفرف مغفر
چو پاى باز در آن بيشه پرجلاجل بود * ستاكهاى [ درخت از پشيزهاى كمتر ]
گهى گياهى پيش آمدى چو نوك خدنگ * گهى زمينى پيش آمدى چو نوك تبر
بگونهء شب روزى برآمد از سر كوه * كه هيچگونه بر او كارگر نگشت بصر
نماز پيشين انگشت خويش را بر دست * همىنديدم وين از عجايب است و عبر
عجبتر اينكه ملك را همى چنين گفتند * كه اندرين ره مار دوسر بود بىمر
بشب چو خفته بود مرد سر برآرد مار * همىكشد به نفس خفته تا برآيد خور
چو خور برآيد و گرمى بمرد خفته رسد * سبك نگردد از آن خواب تا گه محشر
بدين درشتى و زشتى رهى كه كردم ياد * گذاشت شاه بتوفيق خالق اكبر
بزد ز بهر ز پسماندگان و گمشدگان * ميان باديهها حوضهاى چون كوثر
همه سپه را زانباديه برون آورد * شكفته چون گل سيراب و همچو نيلوفر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1615
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦١٥