فريضه هر روز آن سنگ را بشستندى * به آب گنگ و بشير و بزعفران و شكر
خداى حكم چنان كرده بود كان بت را * ز جاى بركند اين شهريار دينپرور
چو بت بكند ز بتخانه مال [ و زر ] برداشت * بدست خويش به بتخانه درفكند آذر
ز خون كشته كز آن بتكده به دريا راند * چو سرخ لاله شد آبى چو سبز سيسنبر
خمى ز گردش دريا بره فراز آمد * گسسته شد زره اميد مردمان يكسر
ز سوى پهنا چندانكه كشتيى دوسه روز * همىرود چو رود مرغ گرسنه سوى خور
برآمدند بر آن پى ز آب آن دريا * چنانكه گفتى آن آب خويد بود و خضر
زهى مظفر فيروزبخت دولت يار * كه گوى بردهاى از خسروان بعقل و هنر
تو بر كنارهء درياى سبز خيمه زده * شهان شرابزده بر كنارههاى شمر
تو سومنات همىسوختى به بهمنماه * شهان ديگر عود و مثلث و عنبر
بوقت آنكه همى خلق سير خواب شوند * تو در شتاب سفر بودهاى و رنج سهر
شنيدهام كه هميشه چنان بود دريا * كه برد و منزل از آواش گوش گردد كر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1618
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦١٨