هرك را اندر كمند شست بازى درفكند * گشت نامش بر سرين و شانه و رويش نگار
هرچه زينسو داغ كرد ازسوىديگر هديه داد * شاعران را با لگام و زايران را با فسار
روز يكنيمه كمند و مركبان تيزتك * نيم ديگر مطربان و بادهء نوشينگوار
زيرها چون بيدلان مبتلا نالنده سخت * رودها چون عاشقان تنگدل نالنده زار
اى جهانآراى شاهى كز تو خواهد روز رزم * پيل آشفته امان و شير شرزه زينهار
تيغ و [ جام ] و بازو تخت از تو بزرگى يافتند * روز رزم و روز بزم و روز صيد و روز بار
دوستان و دشمنان را از تو روز رزم و بزم * شانزده چيز است بهره وقت كام و وقت كار
نام و ننگ و فخر و عار و عز و ذل و نوش و زهر * شادى و غم سعد و نحس و تاج و تخت و بند و دار
افسر زرين فرستد آفتاب از بهر تو * همچنان كز آسمان ايزد على را ذو الفقار
تا طرازندهء مديح تو دقيقى درگذشت * ز آفرين تو دل آكنده چنان كز دانه نار
هر نباتى كز سر گور دقيقى بردمد * گر بپرسى زافرين تو سخن گويد هزار
تا نگردد باد خاك و ماه مهر و روز شب * تا نگردد سنگ موم و سيم زر و لاله خار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1612
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦١٢