خاك را چون ناف آهو مشك زايد بىقياس * بيد را چون پر طوطى برگ رويد بىشمار
دوش وقت نيمشب بوى بهار آورد باد * حبذا باد شمال و خرما بوى بهار
باد گويى مشك سوده دارد اندر آستين * باغ گويى لعبتان [ ساده ] دارد در كنار
ارغوان لعل بدخشى دارد اندر مرسله * نسترن لؤلوى لالا دارد اندر گوشوار
تا ربايد جامهاى سرخرنگ از شاخ گل * پنجههاى دست مردم سر برون كرد از چنار
باغ بوقلمون لباس و راغ بوقلموننماى * آب مرواريد رنگ و ابر مرواريدبار
راست پندارى كه خلعتهاى زرين يافتند * باغهاى پرنگار از داغگاه شهريار
داغگاه شهريار اكنون چنان خرم بود * كاندرو از خرمى خيره بماند روزگار
سبزه اندر سبزه بينى چون سپهر اندر سپهر * خيمه اندر خيمه بينى چون حصار اندر حصار
سبزهها با بانگ رود مطربان چربدست * خيمهها با بانگ نوش ساقيان نوشخوار
هركجا خيمه است خفته عاشقى با دوست مست * هركجا سبزه است شادان يارى از ديدار يار
عاشقان بوس و كنار و نيكوان ناز و عتاب * مطربان رود و سرود و خفتگان خواب و خمار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1610
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦١٠