اگر بر سنگ خارا برزند تير * به سنگ اندر نشاند تا بسوفار
نه بر خيره به دو دل داد محمود * دل محمود را بازى مپندار
جز او در پيش سلطان نيز كس بود * جز او سلطان غلامان داشت بسيار
اگر چون مير يكتن بود آنجا * نه چندين بد مر او را گرم بازار
خداوند جهان مسعود محمود * كه او را زر همىبخشد بخروار
جز او را از همه ميران كه را داد * بيك بخشش چهل خروار دينار
بجايى برد خواهد خسرو او را * كه سالاران به دو گردند سالار
كجا گردد فراموش آنچه او كرد * ز بهر خدمت شاه جهاندار
ميان لشكر عاصى [ نگه داشت ] * وفا و عهد آن خورشيد احرار
بروز روشن از غزنين برون رفت * همىزد با جهانى تا شب تار
نماز شام را خندان نخوابيد * كه دشت از كشته شد با پشته هموار
و له ايضا
اى دل ز تو بيزارم وز خصم نه بيزار * كز خصم بآزار نيم وز تو بآزار
هر روز مرا از تو دگرگونه بلاييست * من مانده بدست تو همهساله گرفتار
امروز مرا از تو عذابيست نه چون دى * امسال مرا از تو بلاييست نه چون پار
از عشق فكندستى در گردن من طوق * وز رنج نهادستى بر گردن من بار
يك عشق بسربرده نباشى بتمامى * كاويخته گردى بغم عشق دگربار
از تو همه دردسر و از تو همه سختى * از تو همه رنج دل و از تو همه تيمار
تاج هنر و گنج گهر خواجهء بخرد * منصور حسن بار خداى همه احرار
گردون بلند است سزايش بگه بزم * درياى محيط است سرايش بگه بار
تا بركه و بر دشت بآزار و بآذر * بر سنگ سمن رويد و خيرى دمد از خار
تا چون رخ رنگين بتان و تب هجران * تابنده و سوزنده و رخشنده بود نار
دلشاد همىباش و مى لعل همىخواه * از دست بتى با دو رخ لعل چو گلنار