خم چوگان بگوى برزد و شد * گوى او با ستارگان همبر
راست گفتى برابر خورشيد * خواهد از گوى ساختن اختر
گفتم از خلق او سخن گويم * نوز ناكرده آن حديث بسر
راست گفتى كسى به من برريخت * نافهء مشك و بيضهء عنبر
بر كفش باد سال و ماه و ميى * كز خمش چون بكند دهقان سر
راست گفتى برآمد از سر خم * ماهى از آفتاب روشنتر
خرمش باد عيد آنكه به عيد * كارد بنهاد بر گلوى پسر
راست گفتى دونيمه خواهد كرد * لالهيى را ببرگ نيلوفر
در مدح ابو يعقوب بن يوسف بن ناصر الدّين سبكتكين فرمايد
بت من آن صنم ماهروى سيمينبر * مرا بپرسيد از رنج راه و شغل سفر
نخست گفت كه جانا ترا چه شد كه چنين * شكستهگونهيى و بر تو كار كرده عبر
چو سرو سيمين بودى چو نال زرد شدى * مگر ز رنج بناليدهاى به راه اندر
مگر دل تو بجايى دگر فريفته شد * مگر ز عشق بتى پرخمار دارى سر
مگر ز خوابگه شير برگرفتى صيد * مگر ز بازوى سيمرغ برگشادى پر
مگر ز مار سيه داشتى به شب بالين * مگر ز عقرب جراره داشتى بستر
جواب دادم كاى ماهروى غاليه موى * نه من ز رنج كشيدن چنين شدم لاغر
مرا جدايى درگاه مير ابو يعقوب * چنين نزار و سرافكنده كرد و خسته جگر
سه ماه بودم دور از در سراى امير * مرا بدين سه مه اندر نه خواب بود و نه خور
كنون كه باز رسيدم بدين مظفر شاه * كنون كه چشم فكندم بدين مبارك در
قوى شدم باميد و غنى شدم به نشاط * دلم گرفت قرار و غمم رسيد بسر
بوقتى آمدم اينجا كه در گهر بفزود * يكى فريشته زين خسرو فريشته فر
بطالعى كه امارت همىفزود شرف * بساعتى كه سعادت همىنمود اختر
سپهكشان پسران را ز بهر خدمت او * همىدهندم از كودكى كلاه و كمر
بشادكامى در كاخ نو نشسته بعيش * ز كاخ برشده بر زهرهء نالهء مزمر