اى سپندى منشين خيز و سپند آر سپند * تا تو را سازم ازين چشم گرامى مجمر
ور بدست تو كنون اخگر افروخته نيست * زاتش هيبت خسرو بفروزان آذر
چشم بد را ز چنين شاه بگردان بسپند * كافرين باد بر آن صورت نيكومنظر
ديدى امروز ملك را تو بدان دشت فراخ * پيش آن مركب و آن رايت پروين پيكر
تو بگفتى بچه ماند كه من آنگه گفتم * كه بمه ماند و مه را ز ستاره لشكر
ماه زان گفتم كاندر لغت و لفظ عرب * چشمهء روز بود ماه و مه باشد نر
در مدح سلطان محمود غزنوى
شبى گذاشتهام دوش خوش به روى نگار * خوشا شبا كه مرا دوش بود با رخ يار
شبى كه اول آن شب سماع بود و نشاط * ميانه مستى و آخر اميد بوس و كنار
نه شرم آنكه از اول به كف نيايد دوست * نه بيم آنكه در آخر تباه گردد كار
ميى بدست من اندر چو مشكبوى گلاب * بتى به پيش من اندر چو تازه روى بهار
بجعدش اندر سيصد هزار پيچ و گره * بجاى هر گرهى در دو زلف حلقه هزار
بحلقههاى سر زلفش ار بخواستمى * نماز بام زره كرده بودمى بسيار
برابر دو رخ او بداشتم مى لعل * ز شرم دو رخ او زرد گشت چون دينار
چو شب دو بهره گذشت از دو گونه مست شديم * يكى ز باده و ديگر ز عشق بادهگسار