بزمگاه است چو از دور به دو درنگرى * رزمگاهى را ماند همه از تيغ و سپر
سايبانهاش فروهشته و كاخ اندر زير * همچو سيمرغى افكنده بپاى اندر پر
در مدح سلطان مسعود غزنوى گويد
همى نسيم گل آرد بباغ بوى بهار * بهار چشم مناخيز و جام باده بيار
اگرچه باده حرام است ظن برم كه مگر * حلال گردد بر عاشقان بوقت بهار
خداى نعمت ما را ز بهر خوردن داد * بيا و نعمت او را ز ما دريغ مدار
چه نعمت است به از باده بادهخواران را * همين به است اگر چند نعمتش بسيار
بخاصه اكنون كز سنگ خاره لاله دميد * ز لاله كوه چو ديباى لعل شد هموار
ز گلبنان شكفته چنان نمايد باغ * كه ميرپره ز دستى بدشت بهر شكار
بزرگوارى كاندر ميان گوهر خويش * پديدتر ز علم در ميان صف سوار
دو مرد زنده نماند كه صلح تاند كرد * در آن حصار كه او يكدو تير برد به كار
به روى باره اگر برزند ببازى تير * ز سوى ديگر تيرش برون جهد ز حصار
كمان او را بينى نهاده پندارى * مهينه شاخ فتاده است از مهينه چنار
چو او سوار نداند نگاشتن بقلم * اگرچه باشد صورتگرى بديعنگار
هميشه در بر او كودكى چو لعبت چين * هميشه مونس او لعبتى چو نقش بهار
در مدح ملكزاده سلطان مسعود ابن سلطان محمود گويد
ترك بت روى من از خواب گران دارد سر * دوش مى دادست از اول شب تا بسحر
من به چشم او را ده بار نمودم كه بخسب * او همىگفت بسر تا برم ايندور بسر
شب بسر برد بمى دادن و بنشست و نخفت * دل من جست كه بنشست و نخفت آن دلبر