گر من از بزم مير بويى يابم * گردد كارم ز بخت روزى بهتر
از دل درياست مير و از كف جيحون * بر صدر او حاتم است و بر زين حيدر
از خون دشت فراخ گردد جيحون * چون كرد او از نيام بيرون خنجر
گردون ميدان شود چو بازى چوگان * دريا صحرا شود چو سازى لشكر
گيتى زرين شود چو آيى زى بزم * خارا پرخون شود چو تازى اشقر
ببرى گر ببر درع دارد و زوبين * ابرى گر ابر تاج دارد و افسر
صفدر چون تو نبود رستم يا سام * مهتر از تو نبود جم يا نوذر
در مدح امير يوسف برادر سلطان محمود گويد
دوش متوارى بوقت سحر * اندرآمد بخيمه آن دلبر
راست گفتى شدست خيمهء من * ميغ و او در ميان ميغ قمر
چنگ در برگرفت و خوش بنواخت * وز دو بسد فرونشاند شكر
راست گفتى به بتكده است درون * بتى و بتپرستى اندر بر
پنج شش جام خورد و پرگل گشت * روى آن روى نيكوان يكسر
راست گفتى رخش گلستان بود * مى سورى بهار گلپرور
مست گشت و ز بهر خفتن ساخت * خويشتن را كنار من بستر
راست گفتى كنار من صدفست * كاندرو جاى خويش ساخت گهر
زلف مشكين به روى در پوشيد * [ روى ] من زير كرد و زلف زبر
راست گفتى كسى نهان كرد است * سمنى تازه زير سيسنبر
زلف او را بدست بگرفتم * ز نخ گرد او بدست دگر
راست گفتى گرفته بد چاكر * گوى و چوگان شه بدست اندر
پادشهزاده يوسف آنكه هنر * جز بنزديك او نكرد مقر
راست گفتى هنر يتيمى بود * دور مانده ز مادر و ز پدر
پى بازىگوى شد خسرو * بر يكى تازى اسب كه پيكر
راست گفتى بباد برجم بود * گر بود باد را ستام بزر