از آنسو خروشى برآورد رخش * وزين روى اسب يل تاجبخش
تهمتن ز خشك اندرآمد برود * پياده شد و داد يل را درود
كه روى سياوش اگر ديدمى * بدين تازهرويى نگرديدمى
خنك شاه كو چون تو دارد پسر * به بالا و فرّت بنازد پدر
چو بشنيد گفتارش اسفنديار * فرود آمد از مركب نامدار
تن پيلتن را ببر درگرفت * چو خوشنود شد آفرين برگرفت
كه يزدانپناه اى جهانپهلوان * كه ديدم ترا شاد و روشنروان
چو ديدم ترا يادم آمد زرير * سپهدار اسبافكن و شيرگير
خنك آنكه باشد ورا چون تو پشت * بود ايمن از كارهاى درشت
به دو گفت رستم كه اى پهلوان * چنان خواهدم از تو روشنروان
كه آيى خرامان سوى خان من * بديدار روشن كنى جان من
جواب دادن اسفنديار
چنين پاسخ آورد اسفنديار * كه اى از يلان جهان يادگار
نشايد گذر كردن از راى تو * گذشت از بر و بوم و از جاى تو
و ليكن ز فرمان شاه جهان * نپيچم همى آشكار و نهان
بزابل نفرمود ما را درنگ * نه با نامداران اين مرز جنگ
ترا چون برم بسته نزديك شاه * سراسر به دو بازگردد گناه
به دو گفت رستم كه اى نامدار * همىجستم از دادگر كردگار
كه خرم كنم دل ز ديدار تو * دهم دل بديدار و گفتار تو
ز من هرچه خواهى تو فرمان كنم * ز ديدار تو رامش جان كنم
مگر بند كز بند عارى بود * شكستى بود زشتكارى بود
نبيند مرا زنده با بند كس * كه روشنروانم بر اينست و بس
از اين جايگه رخش را برنشست * دلخسته را اندر انديشه بست
چو رستم برفت از لب هيرمند * پرانديشه شد نامدار بلند