سوارى كه باشد به نيروى پيل * بانگشت خشت افكند بر دو ميل
به درد جگرگاه ديو سفيد * ز شمشير او گم كند راه شيد
نشايد كه با او تو رزم آورى * به بيهوده با او مكن داورى
مده از پى تاج سر را بباد * كه با تاج شاهى ز مادر نزاد
مجو هيچ با پور دستان نبرد * به پيرامن مرز زابل مگرد
چنين پاسخ آورد اسفنديار * كه تو راست گويى سخنها به كار
و ليكن نبايد شكستن دلم * كه چون بشكنى دل ز تن بگسلم
مرا گر بزابل سرآيد زمان * بدانسو كشد گردش آسمان
بباريد خون از مژه مادرش * همه پاك بركند مو از سرش
به شبگير هنگام بانگ خروس * ز درگاه برخاست آواى كوس
همىراند تا پيشش آمد دو راه * فروماند بر جاى پيل و سپاه
از آنجا بيامد سوى هيرمند * همىبود ترسان ز بيم گزند
بفرمود تا بهمن آمد به پيش * سخن گفت با او ز اندازه بيش
به دو گفت اسب سيه برنشين * بياراى تن را بديباى چين
هم از راه تا خان رستم بران * مكن كار بر خويشتن بر گران
بگويش كه هركس كه گردد بلند * جهاندار و از هر بدى بىگزند
رفتن بهمن بنزد رستم
ز دادار بايد كه دارد سپاس * كه اويست جاويد نيكىشناس
سرانجام بستر بود تيرهخاك * بپرد روان سوى يزدان پاك
بگيتى هرآنكس كه نيكى شناخت * بكوشيد و با شهرياران بساخت
چه مايه جهان داشت لهراسب شاه * نكردى گذر سوى آن بارگاه
چو او تخت ايران بگشتاسب داد * نيامدت از تخت و از شاه ياد
سوى او يكى نامه ننوشتهاى * از آرايش بندگى گشتهاى
نرفتى بدرگاه او بندهوار * نخواندى مر او را همى شهريار