بپرهيز و پيچانشو از خشم او * نديدى چو خشم آورد چشم او
چو ايدر بيايى و فرمان كنى * روان از نشستن پشيمان كنى
بخورشيد روشنروان زرير * بجان پدرم آن جهاندار شير
كه من زين پشيمان كنم شاه را * برافروزم اين اختر و ماه را
پشوتن برين بر گواى منست * روان و خرد رهنماى منست
كه من چند ازين جستم آرام شاه * و ليكن همىديدم از تو گناه
پدر شهريار است و من كهترم * ز فرمان او يكزمان نگذرم
نبايد كه اين خانه ويران شود * كنام پلنگان و شيران شود
چو بسته ترا نزد شاه آورم * بر او بر فراوان گناه آورم
سخنهاى آن نامور پيشگاه * چو بشنيد بهمن بيامد به راه
هم اندر زمان بهمن اندر رسيد * ازو رايت خسروى گستريد
ندانست مرد جوان زال را * بيفراخت آن خسروى يال را
بانگشت بنمود نخچيرگاه * هم اندر زمان بازگشت او ز راه
يكى كوه بد پيش مرد جوان * برانگيخت آن بارهء پهلوان
نگه كرد زانجا به نخچيرگاه * بديد آن بر پهلوان سپاه
يكى نره گورى زده بر درخت * نهاده بر خويش كوپال و رخت
يكى جام مى پر بدست دگر * پرستنده بر پاى پيشش پسر
چنين گفت بهمن كه اين رستمست * و يا آفتاب سپيده دمست
يكى سنگ خارا از آنكه بكند * فروهشت از آن كوهسار بلند
نجنبيد رستم نه بنهاد گور * زواره همىكرد از آنگونه شور
همىبود تا سنگ نزديك شد * ز گردش بر كوه تاريك شد
بزد پاشنه سنگ افكند دور * زواره بر او آفرين كرد و پور
غمى شد دل بهمن از كار او * چو ديد آن بزرگى و هنجار او
چو آمد بنزديك نخچيرگاه * تهمتن بديدش همانگه ز راه
به دو گفت رستم كه تا نام خويش * نگويى نيابى ز من كام خويش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1548
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٤٨