كنون مايهدار تو گشتاسب است * نشست تو در زير جاماسب است
نشسته بيكدست او زردهشت * كه با زند و ست آمده از بهشت
بديگر بشو تن گو نيكمرد * بخورده بگيتى بسى گرم و سرد
به پيش اندرون فرخ اسفنديار * كزو شاد شد گردش روزگار
چو رستم بيامد بايوان خويش * نگه كرد چندى بپيوند و خويش
زواره بيامد بنزديك اوى * ورا ديد تيرهدل و زردروى
به دو گفت رو تيغ هندى بيار * يكى نيزه و مغفر نامدار
كمان آر و برگستوان آر و ببر * كمند آر و گرز گران آر و گبر
چو رستم سليح نبردش بديد * سر افشاند و آه از جگر بركشيد
چنين گفت كاى جوشن كارزار * برآسودى از جنگ يك روزگار
كنون كار پيش آمدت سخت باش * بهرجاى پيراهن بخت باش
چنان رزمگاهى كه غران دو شير * بجنگ اندر آيند هر دو دلير
كنون تا چه پيش آرد اسفنديار * چه بازى كند در دم كارزار
چو بشنيد دستان ز رستم سخن * پرانديشه شد مغز مرد كهن
همىرفت رستم زواره پسش * كه او بود در پادشاهى كسش
آمدن رستم بجنگ اسفنديار
بيامد چنين تا لب هيرمند * همه لب پر از باد و دل پر ز بند
سپه با برادر همانجا بماند * سوى لشكر شاه ايران براند
گذشت از لب رود و بالا گرفت * همىمانده از كار گيتى شگفت
خروشيد كاى فرخ اسفنديار * همآوردت آمد برآراى كار
بخنديد و گفت اينك آراستم * بدانگهكه از خواب برخاستم
بفرمود تا زين بر اسب سياه * نهادند و بردند نزديك شاه
نهاد آن بن نيزه را بر زمين * ز خاك سيه اندرآمد بزين
بسان پلنگى كه بر پشت گور * نشيند برانگيزد از گور شور