به دو گفت من پور اسفنديار * سر راستان بهمن نامدار
ورا پهلوان زود در برگرفت * وزان آمدن پوزش اندرگرفت
برفتند هر دو بجاى نشست * خود و نامداران مهترپرست
چو بشنيد رستم ز بهمن سخن * پرانديشه شد مغز مرد كهن
چنين گفت آرى شنيدم پيام * دلم شد بديدار تو شادكام
ز من پاسخى بر باسفنديار * كه اى شيردل مهتر نامدار
سخن هرچه برگفتنش روى نيست * درختى بود كش برو بوى نيست
چو مهتر سرايد سخن سخته به * ز گفتار پيكار پردخته بود
به پيش تو آيم كنون با سپاه * ز تو بشنوم آنچه فرمود شاه
بيارم برت عهد شاهان راد * ز كيخسرو آغاز تا كيقباد
ازآنپس كه من گردن زنده پيل * شكستم فكندم بدرياى نيل
نبندم ببازو يكى پالهنگ * نياويزم از پاى چرم پلنگ
مگو آنچه هرگز نگفته است كس * به مردى مكن باد را در قفس
چو بهمن بيامد به پردهسراى * همىبود پيش پدر بر بپاى
پس آنگاه بنشست پيش پدر * بگفت آنچه بشنيد ازو سربهسر
به دو گفت چون رستم پيلتن * نبيند كسى نيز در انجمن
بيامد كنون تا لب هيرمند * نه جوشن نه خود و نه گرز و كمند
بديدار شاه آمدستش نياز * ندانم چه دارد همى با تو راز
ز بهمن برآشفت اسفنديار * ورا بر سر انجمن كرد خوار
كه رستم همى پيل جنگى كنى * دل نامداران من بشكنى
رفتن اسفنديار بپذيرهء رستم
بفرمود كاسب سيه زين كنند * به بالاى او زين زرين كنند
پس از لشكر نامور صد سوار * برفتند با فرخ اسفنديار
بيامد بشد تا لب هيرمند * بفتراك بر گرد كرده كمند