همىگرد گيتى دواند ترا * بهر سختىيى پرواند ترا
زمانه همىتاختت با سپاه * كه بر دست من گشت خواهى تباه
چو بشنيد گردنكش اسفنديار * به دو گفت اى رستم نامدار
تو چندين همى بر من افسون كنى * كه تا چنبر از يال بيرون كنى
تو اكنون به خوبى بر زال پوى * سخن هرچه بشنيدى او را بگوى
سليحت همه جنگ را ساز كن * ازينپس مپيماى با من سخن
تو فردا ببينى به آوردگاه * كه گيتى كنم پيش چشمت سياه
چو من با تو تيز اندر آيم بجنگ * به درد دل شير و چرم پلنگ
به دو گفت رستم كه اى تندخوى * ترا گر چنين آمد است آرزوى
ترا بر تكرخش مهمان كنم * سرت را بكوپال درمان كنم
ببينى تو فردا سنان مرا * همان گرد كرده عنان مرا
كه با پير سر نامداران مرد * به آوردگاه برنجويى نبرد
لب مرد برنا پر از خنده شد * پرستنده آن خنده را بنده شد
برستم چنين گفت كاى نامجوى * چرا تيز گشتى بدين گفتوگوى
چو فردا بيايى بدشت نبرد * ببينى دل و زور مردان مرد
خطاب كردن رستم بپردهسراى شاهى و ضمنا شكوه از دولت گشتاسبى و شنيدن اسفنديار
چو رستم بيامد بپردهسراى * زمانى همىبود بر در بپاى
به كرياس گفت اى سراى اميد * خنك روز كاندر تو بد جم و شيد
همايون بدى گاه كاووس كى * همانگاه كيخسرو نيكپى
در فرخى بر تو اكنون ببست * كه بر تخت تو ناسزا برنشست
شنيد اين سخنها يل اسفنديار * پياده بيامد پس نامدار
برستم چنين گفت كاى پاكراى * چرا تيز گشتى بپردهسراى
سراپرده را گفت بد روزگار * كه جمشيد را داشتى در كنار
كه او راه يزدان بعالم بهشت * نه نوروز بودش نه خرم بهشت